آن غروب غمگین

حدود دو سال پیش بود، تنگ غروب، موبایلم زنگ خورد، شماره ناشناس، از اونجایی که من این شماره ها رو کمتر جواب می دم اینبارم بخاطر اینکه دسم تو انجام یه کار فنی گیر بود هم حوصله نکردم جواب بدم هم اینکه نشناختمش، واسه همین بی خیال شدم، چن دقیقه بعد دوباره زنگ زد، خودش بود، بی خیال بابا، من آدم بوده 100 بار زنگ زده جواب ندادم اینبارم روش، آخه اگه منو میشناسه و یا اگه کار خیلی واجبی داره یعنی به ذهنش نمی رسه دست کم یه مسیجی پیامی پیامکی چیزی بده، کارشو بگه یا خودشو معرفی کنه که من جواب بدم، خودم وقتی با یکی کار ضروری دارم و اون طرف جواب نمی ده سریع براش یه مسیج می نویسم و ارسال می کنم اینجوری لا اقل اون طرف دیگه هیچ دلیل و عذر و بهونه ای نداره که بخواد جواب ندادنشو توجیه کنه و مثلا بگه ببخشید موبایلم پیشم نبود یا خراب بود یا رفته بودم خروس قندی بخرم یا داشتم انشای بچمو می نوشتم یا عکس بابامو می کشیدم و…..   اینجوری لااقل من می فهمیدم بابا اون یارو دوس نداره با من معاشرت داشته باشه و ازین جور حرفا در نتیجه منم دیگه مزاحمش نمی شدم اما عجیب اینکه این مسئله به ذهن خیلی از تماس گیرنده ها مثل همین یکی یا نمی رسه یا اینکه حال و حوصله ندارن زحمت نوشتن دو خط پیام رو به انگشتاشون بدن اما حاضرن یه پشت اینقد پشت سر هم تماس  بگیرن که طرف مقابلشونو حسابی کلافه کنن، کم کم داشتم عصبی می شدم، از طرف دیگه هم به خاطر مریضا و هم بعضی همکارا نمی تونستم موبایلو خاموش کنم در نتیجه  به خاطر اینکه یه استرسی از اتفاقات ناخوشایند وجودمو گرفت و هم اینکه دوس داشتم فورا از دستش خلاص شم با اکراه گوشی رو ورداشتم و بعد چن ثانیه مکث معنی دار که ببینم کیه و بهش بفهمونم ازین کارت ناراحتم سر سنگین جواب دادم: بله بفرمایید !!!

بمحض ادای این جمله سر و صدای آمیخته با هیجان زیاد و اشک و آه و نفسای بیقرارشو از تو گوشی جوری منتقل کرد که منم یهو قلبم به شماره افتاد و پیش خودم گفتم خدایا یعنی چی شده ؟؟؟

 صدای دختری بود که با پریشان احوالی زیاد گفت: سلام، سلام استاد !!!

من که چن ثانیه هاج و واج مونده بودم تا اومدم جواب بدم، او که از نحوه برخورد من شک کرده بود من همونی باشم که کارش داره ادامه داد: سلام ببخشید من با استاد ب…… کار داشتم قصد مزاحمت ندارم، یه کار خیلی ضروری باهاشون دارم، ایشون چن سال پیش استادمون بودن شمارشونو با اصرار از دفتر دانشکده…….. گرفتم،

و هی با هق هق و بغض گریه می کرد. خیلی منقلب شدم و با نوعی احساس پشیمونی در نحوه برخوردم با ایشون و اضطراب که خدایا مگه چه اتفاقی افتاده جواب دادم: بفرمایید خودم هستم. شما ؟

با شادی آمیخته با گریه ذوق زده انگار قلعه ای رو فتح کرده بود، با احساس پیروزی خاصی بعد کلی چاق سلامتی گفت: خوبید استاد خوبید خدایا باورم نمی شه، باورم نمی شه دارم با شما حرف می زنم، ببخشید مزاحمتون شدم من …….. هستم منو به جا می یارید ؟

 من که اونو بخاطر وضعیت تحصیلی درخشانش خوب می شناختم و سریع به خاطر آوردم گفتم: بله بله شناختم شما خوب هستین خانم دکتر، چه عجب یادی از فقیر فقرا کردین، شما کجا اینجا کجا، چرا گریه می کنید خدا نکرده مگه اتفاقی افتاده، خواهش می کنم گریه نکنید اینجوری من خیلی ناراحت می شم و دیگه نمی تونم صحبت کنم آروم باشید لطفا ببینم چی شده.

 جواب داد: نمی تونم نمی تونم استاد نمی تونم آروم باشم ببخشید قصد آزار شما رو ندارم اما دارم دیوونه می شم البته اینکه بعد چن سال صداتونو شنیدم خیلی خیلی خوشحالم اما می خواستم یه چیزی خدمتتون عرض کنم.

گفتم: خواهش می کنم من در خدمتتون هستم لطفا فقط آروم باشید و بفرمایید. ( بعد برا اینکه اون جو عصبی هیجان انگیزو تا حدودی عوض کنم ) ادامه دادم: به سلامتی خانواده محترم چطورن، خوب هستن انشاالله، پدر مادر، خودتون ادامه تحصیلو چکار کردی، تخصصی شرکت کردی امتحان دادین یا نه ؟  عزیزم  فکر اینو نکردی که دختر گلی مثل شما با این برخورد ناگهانی و یکباره اونم با این همه گریه و زاری طرف مقابلو یه راس میفرسته گورستون، از خودت بگو، ازدواج کردی یا هنوز ایراد می گیری؟ اصلا چرا اینقد بغض داری ؟ دور از جون چی شده مگه ؟

با هیجان ادامه داد: بله استاد تخصصی سال دوم گوش و حلق و بینی ام که همه بخاطر داشتن استادی مثل شما بود.

 پریدم وسط حرفاش و گفتم: نداشتیما اگه اینجوری ادامه بدی چی میشه؟

بعد ناخودآگاه تکیه کلام من رو که هنوز یادش مونده بود با خود من زمزمه کرد که: کلامون میره تو هما ( یعنی عین دو تا خروس جنگی با هم درگیر می شیم و تعریف و تمجیدو ادامه نده )

برا همین از ترس اینکه من دوباره باهاش با قیض برخورد نکنم سریع عقب نشینی کرد و فهمید باید کلن تعریفارو بذاره کنار و گفت: نه بخدا استاد من می دونم شما نیاز به تعریف کسی ندارید اما واقعا از ته دل اینو می گم اگه شما و راهنماییهاتون نبود ما همه (منظورش همکلاسای سابقش بود) الان از نظر علمی تعطیل شده بودیم اما استاد من واسه یه موضوع دیگه تماس گرفتم.

پریدم وسط حرفاش و گفتم: دختر خوب تو که منو زهره ترک کردی بگو ببینم چی شده؟

اون که یواش یواش گریه هاش تموم شده بود و جاشو به آه و افسوس واضطراب داده بود گفت: استاد دیشب صدا و سیما تو یه برنامه علمی حدود یه ساعت داشت با یه نفر که یکی از اختراعات شمارو با کیفیت و کمیت خیلی خیلی کمتر کپی برداری کرده بود و به اسم خودش به ثبت رسونده بود و چندین جایزه گرفته بود مصاحبه می کرد که وقتی من دیدم آه از نهادم بلند شد و شوکه شدم و به یاد شما و کاراتون افتادم و اینکه واسه به ثبت رسوندنشون هیچ کاری نمی کنید، باورتون نمی شه استاد اینقد این کار در مقایسه با کار شما حقیر بود که ناخودآگاه به کل اعضای خانواده گفتم و به …. و …… و …… (همشاگردیای سابقو می گفت) زنگ زدم و جیغ می زدم که آخه چرا باید اینجوری باشه، استاد تورو خدا راستشو بگین اختراعاتتونو ثبت کردین یا هنوز دست رو دست گذاشتین و از کارای اداری فراری هستین، من به جای شما دارم حرص میخورم، استاد به خدا دارم دیوانه می شم.

من نفسی براحتی کشیدم و مثل فنر تحت پرس شدیدی که فشار از روش برداشته شه و آروم به حالت اول برگرده خیلی آروم شدم و در دل به خاطر این احساس مسئولیت بهش آفرین گفتم و جواب دادم: تموم ناراحتی تو همین بود؟

گفت: آره استاد اینکه چیز کمی نیست من اصلا آروم و قرار ندارم، یادتون می یاد همون موقع ها هم مرتب بهتون می گفتم اگه خودتون نمی تونید یا وقتشو ندارین، کاراتونو بدین به خودم تا برا به ثبت رسوندنشون اقدام کنم اما شما همیشه نسبت به این مسئله بی تفاوت بودین، خب این درست نیست وقتی زحمات شبانه روزی و کشنده شما یادم میاد و اینکه جونتونم برا امثال ماها می دید که در همه ایجاد انگیزه علمی بشه و همیشه می گید یه موی گندیده بچه های ماه و نجیب و با هوش آب و خاک کشور عزیز خودمو با تموم دنیا هم عوض نمی کنم و دوس دارم هر چی اندوخته علمی دارم در اختیارشون بذارم و علاوه بر کارای آموزشی در ساخت انواع و اقسام وسایل پیشرفته اینقد از جونتون مایه می ذارید اما مردم عادی از اونا بی اطلاع هستن و بعضیا هم از کارای شما به نفع خودشون سو استفاده و بهره برداری می کنن و یا از حسادت اینقد تو همه کارای شما موش می دوونن نمی تونم بی تفاوت باشم استاد.

 من که بکلی شرمنده این اخلاق نجیب و پاک قرار گرفته بودم اونقدر ازش تشکر و قدردانی کردم که بتونم وجدان خودمو آروم کنم و بهش قول دادم در جهت ثبت کارای اختراعیم، تنبلی فرار از کارای پر پیچ و خم اداری رو کنار بذارم و در اسرع وقت اقدام کنم. بعد خداحافظی قدری به خودم اومدم و چون دیگه دل و دماغ کارو نداشتم لباسای کارگاهی رو درآوردم و دستو بالمو شستم و به فکر خیلی عمیقی فرو رفتم در عین اینکه همین یه تماس احساس لذت به ثبت رسوندن دهها کار ابداعیمو بهم منتقل می کرد بیشتر مصر شدم که برا به ثبت رسوندنشون یه تکونی به خودم بدم.

فردای اون روز اولین کاری که کردم از مخابرات، تلفن شماره اداره ثبت اختراعاتو گرفتم، ماشالله فکر همه جا رو کردن حدود ده پونزده خط تلفن بود، خوشحال که الان باهاشون حرف می زنم و راهنماییم می کنن شروع به شماره گیری کردم، البته ساعت نه صبح به بعد، که عزیزان از خوردن صبحونه فارغ شده باشن و یا همه سر کار اومده باشن اما چشتون روز بد نبینه و خدا نصیب گرگ بیابون نکنه اولین شماره گیری همانا و صدومین و هزارمین شماره گیری همان، یه هف هش روزی از صبح تا عصر گیر بودم و تماس میگرفتم و خبری از یه جواب خشک و خالی نشد که نشد، یعنی صدا از این دیوار دراومد اما کسی از اون طرف جواب منه حقیر سراپا تقصیرو نداد که نداد !!!

 خب تا اینجا فکر کردم حتما اون روزا خیلی سرشون شلوغ پلوغ بوده برا همین چن روز بعد دوباره شماره گیریا شروع شد و هر چی بیشتر می گرفتم بیشتر ناامید می شدم انگار این شماره ها واسه اسم در کردن بود و یا فقط مخصوص شماره گیری خود اعضا به بیرون محل کار و یا با همدیگه بود و نه تماس یه بنده خدا با اونا، باورم نمی شد یه اداره به این عریض و طویلی اینجوری صمن بکم باشه، اونوقت یه خدا خیر داده ای مثل خانم ……. زنگ می زنه به من و با اشک و ناله و فغان میگه استاد چرا اقدام نمی کنی، خب اینم اولین اقدام، چی نصیبم شد، آدم اگه کوهم باشه سرخورده می شه دیگه و قید این کارارو می زنه، اما چون من به این شاگرد بسیار خوب گذشته و همکار فعلی قول پی گیری داده بودم بازم ناامیدی به خودم راه ندادم و با گرفتن سایت اداره مزبور یه شب وارد اون شدم ببینم چه جوری می تونم برا ثبت اختراعاتم اقدام کنم، یه گزینه ثبت اختراع داره و راهنماییهای مربوط به اون که وارد شدم و تا آخر مطالعش کردم، اول که باورم نشد اما چند روز بعد دوباره و دوباره وارد همین سایت عزیز شدم و همه نکاتشو مرور کردم، چیزی که برا من خیلی تعجب آور و عجیب غریب بود مضمون این نکاتش بود که در قسمتای اساسی پر کردن اطلاعات فنی اختراع دقیقا نوشته شده : شخص مدعی اختراع (منظورش ثبت نام کننده ها بود) باید مشصات کلی و جزیی اختراع خود را با نهایت وضوح و شفافیت مراحل انجام کار و خالی از هر گونه ابهام و و نقصانی جوری توضیح دهند ( این خواسته بجز مطالبه تمام و کمال نقشه های فنی و کاری و فرمولها و طراحی بر اساس نرم افزارهای آماری و چه و چه و چه بود) که اگه ما طرح رو بدیم به اهلش (اگه می نوشت به یه عمله سر گذر یا آبدارچی ادارمون بیشتر با منظورشون همخونی داشت) اونم باید بتونه بر اساس توضیحات و نقشه های فنی شما اون وسیله رو واسه ما درست کنه، بعد ما با شما تماس میگیریم که چکار کنید، یا بیاید اینجا تا کار ادامه پیدا کنه، برا گرمتر شدن داستان هم اینجا و اونجا چندین بار اسم دهن پرکن معاهده و کنوانسیون پاریس برای ثبت اختراع رو آوردن که متقاضی با خیال راحت تر مطمئن شه و این کارای مد نظر اونارو انجام بده، خب حالا این سوال برا من پیش اومد که اولا در هیچ جای دنیا روش ثبت اختراع به این شکل نیست، شاید از نظر ثبت و کنترل کیفیت و غیر تکراری بودن کار، خیلی خیلی سخت تر و استانداردتر باشه اما از متقاضی خواسته نمی شه قبل از ثبت کارش تموم اسرار نحوه ساخت اختراعشو تا فیها خالدون برملا کنه اونم جوری که بقول دوستان بعد که دادنش به هر کسی بتونه اونو بسازه، آخه اینجوری کدوم آدم عاقلی میاد نتیجه یه عمر زحمت و مرارتشو قلپی بذاره تو دهن کسی که معلوم نیس با این لقمه چی می کنه و تازه اگه زبونم لال گوش شیطون کر اون لقمه بلعیده شد دیگه دست اون مخترع بدبخت سیاه روز به کجا وصله و چه کاری از دستش بر میاد و آیا آب رفته رو می شه دوباره به اون جوی برگردوند، این تقلاهای زیاد من با وجود قولی که به شاگرد گذشتم داده بودم و این معضلات دست و پاگیر ثبت اختراع علی رغم پرداخت کامل وجه ثبت نام، بار دیگه باعث دلسردی و انصراف مجدد من در این مورد شد، مصداق همون جمله عطایش رو به لقایش بخشیدم، به خاطر همین حالا همیشه تنگ غروبا دلهره و تشویش و تپش شدید قلب میاد سراغم و با هر زنگ تلفنی دست و پامو حسابی گم می کنم نکنه همون شاگردم باشه که عین اون بار این دفعه هم تنگ غروب برا گرفتن جواب از من زنگ زده و من در جواب این بدقولیم چه جوابی می تونم براش داشته باشم؟؟؟

  1392-03-13

 

6 thoughts on “آن غروب غمگین

  1. سلام استاد من از قوانین ثبت اختراع خبر ندارم ولی نمیشه یه کشور دیگه ثبت اختراع کنید؟؟؟ بالاخره باید این اختراع ها یه جایی به اسم شما ثبت بشه که یه مدرکی داشته باشید. خیلی آدم ته دلش میسوزه وقتی از کارش کپی بردارن

    [پاسخ]

    bijan پاسخ در تاريخ ژانویه 10th, 2017 5:57 ب.ظ:

    ندا جان ممنون از لطف و مهربانی و دلسوزی شما خواهر عزیز و گرامی، این اختراعات با طبقه بندی بین المللی ثبت جهانی شده اند.

    [پاسخ]

  2. سلام دکتر برازنده اگه خاطرتون مونده باشه دوشنبه 95/11/4 دانش آموزان پایه نهم مدرسه شاهد از ماهشهر مزاحمتون شدن منم یکی از اون دانش آموز ها بودم که البته چند تا آزمایش هم روی من انجام دادید الان که بیوگرافی شما رو خوندم و عکسای پشت صحنه اختراعاتتون رو دیدم واقعا متعجب شدم مگه ممکنه ی فرد با این همه علم و دانش در برابر بی توجهی مسئولان مقاوم بمونه و بازم همه ی تلاشش رو برای پیشرفت کشورش انجام بده ؟ شما واقعا فرد بزگی هستید که هنوز توی کشورتون موندید و بی وقفه تلاش میکنید و مثل دیگر مخترعین به کشور های دیگه نرفتید و پناهنده نشدید من حتی توی عکساتون دیدم که شما قلبتون رو هم از دست دادید ولی وقتی ما اومدیم اونجا و ازتون خواستیم درباره خودتون و اختراعاتتون بگید به هیچ وجه به این موضوع اشاره نکردید و این در حالیه که خیلیا اگر حتی ی چیز خیلی کوچک اختراع کرده باشند و در حین درست کردن اون وسیله کوچک ترین خطی روی دست و یا بدنشون افتاده باشه اینقدر درباره اون خط و زخم میگن که خودشون رو اندازه ی جانباز 85 درصد گنده کنند و توی چشم بیارند. شما واقعا انسان فروتن و متواضعی هستید و آشنا شدن با شما واسه من افتخار بزرگیه . اون روز وقتی که از اهواز برگشتیم ماهشهر خانواده ام رفته بودند خونه پدر بزرگم وقتی رسیدم اونجا با کل خستگی راه نشستم واسه همه از شما و اختراعاتتون گفتم همه به وجد اومده بودند و تمایل داشتند که شما و اختراعاتتون رو از نزدیک ببینند . انشاالله در اولین فرصت با خانواده جهت دیدن شما و بازدید از موزه به اهواز خواهیم آمد . با آرزوی موفقیت روز افزون برای شما جناب برازنده

    [پاسخ]

    دکتر برازنده پاسخ در تاريخ فوریه 13th, 2017 11:13 ب.ظ:

    درود، خیلی ممنون و متشکرم از الطاف بیکرانی ک نسبت به من ابراز کردید، تمام سعی من بر این است که دانشجویان و دانش آموزان ، بخصوص عزیزان با شخصیت، فهیم و بزرگواری مثل سرکار انگیزه بگیرید و فردا خودتان به دانشمندان بزرگ این مرز و بوم جاویدان تبدیل بشید.

    [پاسخ]

نظرات و پیشنهادات

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code